یک شنبه
امروزم دوباره رفتیم بیرون...gif)
ولی با این تفاوت که مامان بزرگم و مامانم هم باهامون اومدن...
.gif)
خب...بابام ماشین رو از پارکینگ آورد بیرون.....
رفتیم دروازه شیراز(البته فقط اصفهانیا میدونن کجاست...نزدیک مردآویج
ماشین رو پارک کردیم و من و بابام رفتیم..........
.gif)
نیم ساعت منتظر موندیم تا خانمه بیاد.....
.gif)
وقتیم که اومد گفت سایز پامو تموم کرده و باید ساعت ٥ دوباره بریم اونجا که از انبار برامون بیاره....
.gif)
منم کل راهو غر زدم.....
.gif)
وقتی مامان بزرگمو گذاشتیم خونه رفتیم مارکت تا یک کم خرید کنیم.....
.gif)
هووووورا
خلاصه خرید تموم شد و رفتیم خونه....حدودا" ساعت ١٢ ظهر بود....
.gif)
نهارم تن ماهی محصول شرکت بابای خودمو داشتیم....(یک کم تبلیغ کنم.....شرکت شاهنگ ماکارون که تن ماهی هم میزنه..خیلی خوشمزهس
)
بعد از خوردن نهار بابا و مامانم یکم چرت زدن....
.gif)
بعد که بیدار شدن رفتیم کفشمو بالاخره خریدیم...
.gif)
بعدم رفتیم گوشت خریدیم.....
.gif)
بعدشم رفتیم گز و سوهان و شیرینی خریدیم(البته متاسفانه مال عیده)
.gif)
و اومدیم خونه........
.gif)
رفتیم پائین به مامان بزرگم سر بزنیم....
.gif)
اونم از فرصت استفاده کرده بود و برامون حلوا درست کرده بود....
.gif)
ولی میدونید؟؟؟؟؟؟
.gif)
یک کم سوخته بود....
.gif)
ولی هرطور شده بود خوردیمش و اومدیم خونه.....و خوابیدیم
.gif)
تا فردا بای بای
.gif)


یک شنبه
